بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

خرید بک لینک
خود ِ خودش بود . بهاره ! من جدا از بقیه ی دوستام گیر افتادم بین اون همه جمعیت و یهو بهاره رو دیدم ! انگار که قرار بود ببینمش . انگار که برنامه ریزی شده بود . بهاره وقتی منو دید خندید . گفت دوس داشتم ببینمت ! منم خندیدم . یه لبخند آروم روی صورتم ولی یه لبخند خیلییی عمیق توی دلم که در عین سکوت اتفاق افتاد . و مطمئنم چشمامم میخندیدن . مخصوصا وقتی بهاره گفت " یه چیزی بگم ؟ از اون روز که دیدمت همش دلم میخواست باهات دوست بشم ! " خلاصه همه چی عین فیلما اتفاق افتاد . یه فیلم با یه فیلنامه ی خیلی خوب . وقت اذان ، آروم چشماشو بست و دعا کرد . میدونی من ریا رو خیلی زود میفهمم اما بهاره اهلش نبود . نمیدونم چرا ولی وقتی توی بارون داشتیم میرفتیم سوار اتوبوس بشیم بهش گفتم " من عاشق قدم زدن تو بارونم " بدون اینکه یاد حرفای دوستام تو دانشگا بیفتم که از بارون و حالش تقریبا تو بی خبرین و ... این واسم خیلی دردناکه . حتی نمیخواستم به یاد حرفاشون بیفتم . و انگار میدونستم که بهاره قراره با یه لحن بهاری بگه " آره بارون اصا یه چیز دیگس " وقت رفتن شمارمو بهش دادم و ازش قول گرفتم که حتما بهم پی ام بده . موقع تئات بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: خدا همين نزديكي هاست, نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

لطفا سفت سفت تو آغوشت بگیرش ... یه جوری که هرچیم از روی خریت دست و پا زد که از آغوشت بیاد بیرون تو نذاری ... آروم در گوشش لالایی عاشقونه بخون ... یادش بیار چقدر دوسش داری ... لطفا ... لطفا مهربون ترین ... آخه اون یار منه ... نذار فکر کنه پیشش نیستی ... دستاشو سفت بگیر بگو با هم میریم تا تهش ... تا تهش پیشتم


*حافظ

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان, نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

من سرم را بالا کردم و با غیض به چشم هایت خیره شدم . تو جا خوردی . توی چشم هایم خبر خاصی که تو دنبالش بودی نبود . یک چیزهای دیگری بود . می خواستم که دیگر چیزی نگویم سر کلاست اما اینجا دیگر حرف از چیزی که بین من و تو بود نبود و حالا می دانستم اگر بلند نشوم و از حقی که می دانمش دفاع نکنم این سی چهل دانشجو احتمال خیلی بیشتری هست که چرندیاتت را باور کنند . و استدلالشان برای باور حرف هایت این است که " استاد داشگاه است مثلا هااا " و دیگر مهم نیست که بروند پی حرف هایت ببینند آیا حقیقت را لقمه کرده ای در دهانشان یا اینکه... ؟یادت هست چقدر کیف میکردم که تو استادمی ؟ خب معلوم است که یادت نیست چون اصلا به رویم نمی آوردم . همش پیش خودم می گفتم این یارو معلوم است آدم سطحی ای نیست . این یارو میتواند زندگی یادم بدهد بیشتر از یک مشت جمله ی حفظی . این یارو خرش می رود توی تفکر و استعداد . ولی خرت نرفت . رفت ها ... اما لنگ زنان رفت . و من این را دیر فهمیدم یارو ، اما خدا را شکر که فهمیدم .ببین جدایی از همه ی چرت و پرت هایت که سر کلاس می گفتی و وقتی حرف می زدم که چرند می گویی به فلان دلیل و تو کلا میزدی بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: داستانه جدید,جدیدترین داستانه عاشقانه,داستانه عاشقانه جدید, نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تلخ و قطعا پر از غم . مهسا وقتی مربیم گفت "مگر تنهایی فقط غم انگیز است ؟" گفت "قطعا" مربیم مخالف بود . جدایی از اینکه مربیم زنی بیزار از ازدواج است ، راست می گفت . تنهایی شیرینی هایی دارد . یعنی می توان شیرین دیدش . می دانید ؟ از نظر من تنهایی یک نفر هر چقدر هم شیرین باشد ، ته تهش غم دارد . یک غمی که نمی توانی از خیرش بگذری ... یا خیلی سخت می توانی ... غمی که کهنه نمی شود ...اصلا کدام آدمی برای تنهایی خلق شده ؟ با قاطعیت می گویم که هیچ کس . هیچ کس . قطعا برای هرکسی (جز مسیح (ع) ) همدمی وجود دارد . از بی عرضگی ما و بدگمانی هایمان به زندگیست که تنهایی را بغل کرده ایم . شاید هم هنوز وقتش نرسیده .وقتی در خانه می خواستم درباره ی تنهایی داستان بنویسم ، دفترم سفید مانده بود . یعنی هی می خواستم بنوی بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: زندگی سفر است,زندگی سفر است نه مقصد,سفر زندگي است, نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

صفحه بندی